روزگار یاسمن بانو(هزار تکه آینه)
عهد نامه یاسمن چای: بند 1-دوستان، عزیزان، دلبندان، خواهران ،برادران، همراهان گرامی:خیلی خوش آمدید !بند2-اینجا یک مکان فرهنگی برای سر کار بودن است و لا غیر!بند3.همه میتونن لینک بشن فقط با کامنت اطلاع بدن.بعدها مفاد این عهدنامه طبق تغییر جریان هوا تعویض یا تکذیب می گردد.امضا:بانو یاسمن السلطنه
قالب وبلاگ

دارم تو یه وب دیگه مینویسم خیلی شخصیتره و بعضی از پستای اینجام توش هست البته فعلا اینجا هم داریم.اگه دوستی خواست آدرس بهش میدم ،به دلایل امنیتی!آدرس رو نمینویسم.

[ شنبه ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۳:٢٩ ‎ب.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

اردیبهشت ماهه ولی گرمه!طاقتشو ندارم فصل گرما رو دوست ندارم اصلا فصل خاصی نیست که من دوست داشته باشم ولی شهریورو آبان رو دوست دارم.امروز داشت یه نسیم خنک میومد و اون لحظه من توی یه خیابون نسبتا خلوت بودم برای چند ثانیه احساس سبکی و پرواز  داشتم .یه حس مطبوع که سراسر وجودم رو گرفته بود، چشمام رو بستم و لذت بردم ،نمیدونستم این حس مطبوع از کجا میاد تا اینکه یه عابر بهم نشونی داد.به به چه موهایی داری!روسریم افتاده بود و من متوجه نشده بودم.بغض گلوم رو گرفت شالم رو مرتب کردم اما تمام روز به خودم لعنت فرستادم که باید جایی متولد بشم که وسط هرم گرما باید با شلوار لی و مانتو و روسری بیرون بیام.دلم سوخت برای خودم و همه اون دخترایی که باید حسرت یه نسیم خنک رو به دل داشته باشن.از ترس کی؟مامور انتظامی یا چشمای حریص مرد ایرانی؟فرقی نمیکنه مهم حسیه که برای من و امثال من شده یه آرزو یه عقده در حالیکه تمام زنهای دنیا هروز و هر لحظه بدون اینکه بدونن چه نعمتی دارن تجربه میکنن.حجابی که هر کس باید توی نگاهش داشته باشه شده روسری و خورده تو سر ما و در عوض یکی مثل روسپی ها آرایش میکنه میاد بیرون و یکی میزاره میره و یکی مثل من میزنه تو سر خودش!

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]
 میشه دختری بودکه اکثر اوقاتشو به خریدو خودش میرسه...مرتب موهاشو رنگ میکنه هر دفعه مانیکور میکنه...مهمترین دغدش ظاهرشه و بس!

میشه دختری بود که بیشتر به زنا میخوره تا یه دختر! بیشتر تو خونه دربست نشسته و تو فکر اینه که ظهر چی بار بذاره! دیپلمشو گرفته و ترجیح میده شوهری داشته باشه تا بره دانشگاهو به قول خودش! وقتشو تلف کنه!

میشه دختری بود که مابین ایناس! یعنی هم به ظاهرش میرسه هم یه جورایی دختر خونس!

میشه دختری بود که از بس سرش تو درسو کتابه یادش نیس کی موهای زیر بغلشو کوتاه کرده!!!! فقط میخواد درس بخونه و مدرک بگیره!

و حالا...

میشه دختری بود که فقط ظاهر قضایا و دنیا رو نبینی...به ماورای اونام سفر کنی...گاهی کتابی جدید بخونی گاهی اهنگ جدیدی یاد بگیری گاهی غذای جدیدی سر سفره بذاری گاهی برقصی گاهی عشقبازی داشته باشی گاهی متفکرو عاقل! باشی گاهی احساساتیو عاشق پیشه...گاهی گریه گاهی خنده...گاهی شلوغی گاهی تنهایی...گاهی سکسی گاهی ساده !

این یعنی دختر خردادی....دختر خردادی هرگز نمیتونه به یه روال فکر کنه یا رفتاری داشته باشه...گاهی طغیان میکنه و تمام ذهنیت تورو راجع خودش بهم میزنه و گاهی با کارا و رفتارای جدیدتر تو رو به ایجاد ذهنیت های نو راجع خودش سوق میده!

 ماه...گل..خیاطی...گیاه..ستاره...حیوون...کتابو مجله ...کارو درامد...خونه و تمیزی و..........!

 

[ جمعه ۱۳٩۱/٢/۱ ] [ ٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

ما یه عکسی از خودمون گرفتیم قاب کردیم گذاشتیم روی میز.هر بار میریم میبینیم خانواده عکسو برداشته گذاشته تو کشو ،مام هی دوباره درش میاریم میزاریم رو میز!ایندفعم تهدید کردیم اگه یه بار دیگه عکس مارو بردارن یه کاری میکنیم!(البته هنوز تصمیم نگرفتیم چه کاری)یعنی چه؟درسته اتاق خواب خودشونه !ولی باید روزشونو با دیدن گل روی ما شروع کنن(میزان عشق و علاقه خانواده به ما و ما به خودمان کاملا مشهود است)

یه درسی داریم نمیدونیم اسم درس چی هست اسم استادم نمیدونیم چی هست! فقط میریم کلاس و میایم بیرون.(اینجا میزان علاقه مندی ما به تحصیل علم بسیار مشهود است.)

قدیمیترین دوستمان از دومین همسرشان صاحب بچه شدند.ایشان دفعه قبل عقد کردند ما کادو بردیم عروسی کردند کادو بردیم خانه گرفتند کادو بردیم!بار دوم عقد کردند کادو بردیم .........کادو بردیم و حالا بچه دار هم شده اند و ما هی کادو بردیم .کی امید خدا این کادوها جبران میشود؟10 سال بعد ما همچنان کادو میبریم.خداییش اینجا دیگر میزان علاقه ما به دوستان غیر قابل انکار است!

 

پیوست:کاش اقلا خدا زحمت زاییدن رو بر دوش آقایان محترم می انداخت و در عوض کمی از دارازای زبانشان می کاست!

نکته احساسی:به یک علت روان پریشانه از گرفتن نوزادان در بغل وحشت داشتیم !اما بچه دوستمان را خیلی دوست داشتیم و بغلش نمودیم و خیلی کیف داشت.

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

خسته شدیم بس که هر سال رفتیم سبزه گره زدیم!پس چرا فایده نداره؟مرادم رو نمیده؟!مراد هیچ کدوم از 5 تا دختر از دم بخت رد شده ای که امروز با هم بودیم رو نمیده؟!ای خدا خسته شدم ! یعنی چه سبزه گره زدن فقط واسه شوهر کردنه؟چرا مادرم اینقدر آرزو داره من ازدواج کنم؟اصلا چرا آدم باید ازدواج کنه؟مگه زندگی معمولی چشه؟اخوش به حال این دخترای که هدفشون ازدواجه و اصلا شوهر واسشون یعنی قند و نبات!چقد خوشن اینجور آدما!چه ساده خوشبختن!من که  جدیدا حس میکنم ازدواج برام مثل یه عذاب علیمه.با دیدن زن و شوهرای جوون خصوصا بچه دارها احساس کسالت باری پیدا میکنم!زندکی تکراری!زندگی نه روزمرگی!تحمل یه آدم دیگه صبح تا شب ، شب تا صبح و حتی در خواب!که به نظر من خواب یک امر خصوصیه که نباید با کسی قسمتش کرد!احتمالا دارین از تعجب شاخ در میارین که من چه موجود غریبی هستم ! بشینم سر جام و اینا نه؟حالا باز یه عده اسکل نیان بگن تهاجم فرهنگی گرفتم و بی بند و باری و از این چرت و پرتا ها!هیچ دختری آزادی های منو نداشته ولی هیچ دختری بی خاصیتی منو هم نداشته!من تنهایی های زیادی داشتم دوستای ناباب هم زیاد داشتم یک جامعه کثیف هم داشتم ولی دنبال خوشی های لحظه ای و لوس بازیو قرتی بازی و پارتی های بی محتوای تقلیدی نبودم.پس انگ تنوع طلبی و بی قیدی و عادت به آزادی های نامشروع رو به من نزنید!به چند علت نامعلوم من از ادواج بیزارم.یک مسئله هست و اونم اینکه من هر گز در زندگیم با مردها به تعامل نمیرسم.البته در زندگی اجتماعی بسیار موفق عمل میکنم ولی در زندگی شخصی ابدا.البته فکر نمیکنم زیاد به این ربط داشته باشه که پدرم در کودکی ترکم کرده،عشقم ترکم کرده و یه شوهر نصفه نیمه که اون هم شارلاتان از آب دراومد!وباز این منم که لبخند میزنم و مثل یک آدم عقده ای مردستیز نیستم و هنوز امیدوارم مردی رو پیدا کنم که از نگاهم حرفم رو بخونه.در حال حاضر تمام مردها پس از یک ساعت سخنرانی من فقط مثل بز نگام میکنن انگار که دارم مسئله فیزیک هالیدی توضیح میدم که شاخ دراوردن!البته میدونم دنیا اینقدر کوچیک نیست مرد ،بد نیست کثیف و هیز و خائن نیست، بی احساس بی وجدان هم نیست .فقط اون هزار تا مردی که من دیدم این خصوصیات رو داشتن یا هزاران مردی که باز خواهم دید،ولی باز هم امیدوارم ،امید رسیدن بهترینها بر سر راهمون کارمون عشقمون درسامون و زندگیمون!

 

پ ن:اگه امسال اون مردی که میخوام اومد در خونه مون خواهش تمنا کرد که شوهر میکنیم هیچ!ولی اگه نیومد زندگی من برای همیشه تغییر بزرگی میکنه و حتما این بهتر بوده چون من معتقدم با از دست دادن یه چیز ،یکی بهترش میاد.

یه سوال:

به نظر شما آیا دختری که مستقل از همه لحاظ و زیاد علاقه ای هم به وقت گذروندن با آقایان نداره و اهداف بزرگی برای آینده داره و سنش هم داره میره به مرز خطر و با در نظر گرفتن همه عوامل و شرایط ثابت و متغیر لازمه که ازدواج کنه؟ها؟

 

یک خواننده:محبوبه عزیز لطفا ایمیلت رو بزار تا جوابت رو بفرستم.

[ دوشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٤ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

آخیش!بالاخره تعطیلات دراز عید داره تموم میشه.اگه من یه کاره ای تو این مملکت بشم حتما تعطیلات رو برای همه اعم از کارمند و کارگر و دانش آموز و دانشجو 4 روز اعلام میکنم!یعنی چه؟13 روز!بعلاوه یک هفته قبل و یک هفته بعد!نگید اداره ها و فلان جا از روز چهارم باز میشن.هر جا کار داری میری کارت نصفه نیمه میمونه، آقای فلانی نیست خبر مرگش تا بعد 13 نمیاد!واسه یه امضا بدریخت طرف که مثل عنکبوت میمونه باید کارت بخوابه تاااااااااا کی؟یارو عشقش بکشه زن و بچه لوس و عنترش حال داشته باشن برگردن!جهان سوم یعنی همین!یعنی تعطیلات دراز به دراز یعنی سکون و رخوت! یعنی مصرف گرایی ،خریدن مبل 5 میلیونی وقتی حقوقت ماهی 500 هزار تومنه،یعنی تلویزیون lcd توی هر خونه ای ،یعنی آخرین مدل گوشی ،یعنی پسرایی که بیکارن و ساعت و شلوارشون باید مارک باشه، یعنی دخترایی که بدون آرایش بیرون نمیرن!یعنی تعصبات قومی قبیله ای فرهنگی نژادی جنسیتی!یعنی اینجا!

اگه آخرش نزاشتم برم آمار فرار مغزها دو برابر شه!

 

پ ن:دلم میخواد یه نفرو ببینم باید تعطیلات تموم شه تا ببینمش(برداشت آزاد)

[ پنجشنبه ۱۳٩۱/۱/۱٠ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

این آخرین پستیه که مینویسم!البته آخرین پست در سال 90 .چون دوستان خیلی اصرار و خواهش و تمنا و گریه زاری کردن تصمیم گرفتیم باز هم به این رسالت مهم که بر دوشمان افتاده ادامه بدیم!اصلا هم ربطی به تمایلات خودمان ندارد که مرض نت مثل خوره به جانمان افتاده و این وقت شب هم ما را پای این جعبه نیم وجبی کشانده.

مثل این حسرتی ها نشستم برنامه های تلویزیون ملی رو نگاه میکنم.چون این اتفاق مهم سالی یه بار میفته (یعنی همون تلویزیون نگاه کردن من)برای همین نمیخوام هیچ برنامه ای رو از دست بدم البته از حق نگذریم این شب آخر سال یکم برنامه ها جذاب میشه و یه چند تا مفسد فی الارض میان و آدم دلش وا میشه.نمیدونم به چه علت برنامه های اونور آبی ها رو دوست ندارم ببینم تو این شب!گمونم ارق ملی یا عرق ملی(کدومش درسته؟)هست!

خوب معمولا این وقتا میگن بیاید فکر کنیم به خوبیها به بخشش به محبت به کارهایی که باید میکردیم تو این سال و نکردیم و و و از این حرفای غیر قابل عمل!این حرفا وقتی حرفه قشنگه ولی وقتی پای عمل که میرسه...البته بخشش یکسری کینه ها و رنجش های روزمره از عزیزانمون یا حتی دوستا و همکلاسا و همکاران هم کار راحتیه ولی یه کینه هایی هست که قلب آدمو سوراخ میکنه!واقعیتش یه آدمی تو زندگی من بود که کینه رو به من یاد داد و در واقع نفرت داشتن رو نشونم داد در این حد که آرزو میکنم با کمباین از روش رد شم!(هیچ ربطی به مسایل عشق و عاشقی نداره)آرزو میکنم امسال بتونم این کینه رو فراموش کنم و این نفرت رو از قلبم بیرون کنم.هر چند کاری کرد که مسیر زندگی من برای همیشه عوض شد کاری که قابل جبران هم نیست.ولی امیدوارم از ذهنم پاک بشه.به خاطر خودم چون حس نفرت روح  و روان آدم رو خط میندازه،نمیخوام بیشتر از این خط خطی بشم!میخوام به خوشبختیم فکر کنم و چیزهای که دارم و اینکه تو این شب عزیزانی دارم که تنها نباشم.

 

پ ن:نمیدونم چرا نزدیک سال تحویل که میشه استرس میگیرم.

پ ن2:فردا چه جوری صبح زود پا شم واسه سال تحویل؟!

پ ن3:سال جدیدتون بهتر از پارسال باشهماچ

[ سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ۳:٢٠ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

کلا آدم همیشه خوشحالی هستم!اصلا هروز که بیدار میشم عشق میکنم که هنوز زنده ام و میتونم به این زندگی مزخرف ادامه بدم!نمیدونم به چه دلیل ولی هر چقدر هم بدبختی سرم بیاد بازم مثل عنکبوت به این دنیای فانی چسبیدم و ول کنش نیستم هیچوقت نمیتونم آدمهایی رو که خودکشی میکنن درک کنم!

من وقتی بیکار میشم فکر و خیال زیاد میکنم و از اونجایی که حدود 25 روز تعطیلی دارم احتمالا مخم از کار بیفته چون طاقت کار زیادو نداره!یه چند روزه همش دارم به این وقتی که واسه وبلاگ نویسی میزارم فکر میکنم.اصلا ارزشش رو داره نداره؟هدفم چیه واقعا؟یادگرفتن خودم؟یاد دادن به بقیه؟تغییر خودم؟تغییر بقیه؟!تحول سیاسی؟اقتصادی!!!!!!نه واقعا چی؟شاید فقط نوشتن خاطرات آنلاین یا به نوعی تعامل آنلاین یا به نوع دیگری خالی کردن ذهن آنلاین یا باز هم به نوع دیگری عقده گشایی آنلاین!اوایل خیلی توی بحثا شرکت میکردم و خودمم بیشتر به موضوعات اجتماعی میپرداختم ولی الان...واقعا نمیدونم!گاهی جر و بحثای بچه ها رو میبینم دعواها دوستی ها بازیها..فکر میکنم که چی؟واقعا که چی؟چیکار میکنم من اینجا؟خبرنگارم؟نویسنده ام؟کاسبم؟محققم؟یه جوری شدم دلم میخواد پشت هر کاری که میکنم یه هدف باشه یه بازخورد... نمیدونم دیگه اه چقدر گیر میدین!

گفتم من از اون آدمام که یهو ممکنه تصمیمی بگیرن و وقتی بگیرن در اجراش تردید نمیکنن،اینو بگم که شاید این آخرین پستیه که مینویسم البته شاید،چون هنوز تصمیم قطعی نگرفتم چون من وقتی تصمیم میگیرم که مطمئن باشم و بعدش پشیمون نشم.البته اگرم دیگه ننویسم وبمو پاک نمیکنم چون احساس میکنم این کار یه توهینه به کسایی که قبلا خواننده بودن کامنت گذاشتن و بالاخره یه سهمی در این وبلاگ داشتن.نه ناراحتم نه مشکل عشقی عاطفی پولی مالی درسی کاری دارم.هیچیم نیست اصلانم از نت و وب اینام خسته نشدم راستش خودمم نمیدونم چه مرگمه! اگه شما فهمیدین من چمه بهم بگید.

از حرفای شعاری خوشم نمیاد ولی:

امیدوار باشید چون تنها چیزیه که وقتی هیچی ندارین به دردتون میخوره.

 

 

پ ن:میگم کلمه کف کردی دقیقا معنیش چیه؟امروز سر کار جلوی سه تا آقا گفتم اگه ببینید کف میکنید!

 

[ شنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٧ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

دیشب بدترین چهارشنبه سوریه زندگیم بود.نترسید اتفاقی واسم نیفتاد اتفاقا چون هیچ اتفاقی نیفتاد میگم بدترین بود.قرار بود با چند تا از دوستام بریم بیرون اما یه دوست دیگه به زور و قسم و قرآن و وسط کشیدن پیر و پیغمبر منو برد خونشون و قرار شد بعد از شام بریم بیرون ولی همون موقع که پام رسید اونجا فهمیدم بیرون رفتنی در کار نیست.پدرشون تا اسم بیرون میومد داد میزد ننننه بیرون نه خطرناکه!آخرشم تا ساعت 12 منو نگه داشتن و خود پدر عزیر منو تا دم خونه برد و حتی وقتی بچه هاش بهش گفتن بابا از فلان خیابون برو تا لا اقل چهار تا آدم ببینیم قبول نکرد و از یه جاهایی رفت که مورچه هم رد نمیشد!تمام مدت مجبور بدم لبخند بزنم و تشکر کنم  چون بنده های خدا خیلی زحمت کشیده بودن ولی من به خاطر رفتار باباهه خیلی حرص خوردم.اونقدر که دندونام رو  روی هم فشار میدادم.قلبم تند میزد و نفسم بالا نمیومد!حالا نه اینکه فکر کنید فقط واسه بیرون رفتن داشتم اینقدر بال بال میزدم ها!از رفتار این پدر احساس خفگی میکردم.آدم خوبی بود ولی سعی میکرد همه چیز تحت کنترل خودش باشه فکر میکرد داره از خونوادش مراقبت میکنه ولی در واقع همه رو بدبخت کرده بود.مادره که ناراحتی اعصاب داشت یه دخترش جدا شده و عروسش به خاطر دخالتهای اینا در حال جدایی بود ودختر کوچکترش در این شرایط نمیدونم چه جوری با 5،6 نفر در آن واحد دوست بود!

جریان زندگی مثل یک جنگل خیلی زیباست که وارد شدن به اون هم لذت داره هم خطر،بعضی آدمها فکر میکنن برای آسیب ندیدن باید توی غار بمونن،اینجوری خطری تهدیدشون نمیکنه اما عوضش چیزای زیادی از دست میدن چیزای خیلی زیادی...

 

پ ن:البته شخصا عنوان میکنم از اینکه از چهارشنبه سوری فقط تق تقش مونده ناراضی ام.یعنی چه؟

[ چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]

میگن بوی عید میاد،ولی من چیزی حس نمیکنم.گلو درد سر درد و گوش درد دارم و صدام شبیه خروس در حال بلوغ شده،به شدت سعی میکنم تو این روزها بازار نرم و خرید نکنم.چون به احتمال غریب به یقین با چهار پنج نفر دعوام میشه.نمیدونم چرا ملت دم عید جو زده میشن اینقدر؟یعنی شاید واقعا به چیزی هم احتیاج نداشته باشن ولی باید بیان بازار و یه چیزی بخرن.حتی اگه شده یه آفتابه!به جون خودم همین امروز دست یه زنی دیدم!اصلا هول میزنن انگار اگه نخرن جا موندن.البته لذت خرید سال نو جای خود داره ولی دیگه آفتابه خریدن که اول سال و آخر سال نداره!امروز کیف پولم رو گم کردم به گمانم تو شلوغی زده باشنش ولی از اونجایی که خدا بخواد هیچی توش نبود حتی پولهایی که چند دقیقه قبلش از عابر گرفته بودم توی کیف دستیم بود همینطور کارتهای اعتباری و بقیه خرده ریزهایی که همیشه تو کیف پولمه،تنها چیزی که جناب دزد گیرش میاد کارت یه دکتر اعصاب و روانه که داخل کیف بود.خوب حقشه تا اون باشه گول ظاهر آدما رو نخوره نیشخندالبته خود کیف یادگاری خواهرم بود ولی بهش میگم یکی دیگه بخره!

احساس میکنم عید خیلی لوس و بی مزه و تکراری شده!به خصوص دیدن بعضی فامیلای نچسب که مجبوری تجربه کنی اونم دو بار در کمتر از 13 روز!منم که قبلا گفتم از مسافرت جاده ای مثل سگ میترسم اونم تو این روزهای شلوغ،اونم تو هوای عید که معمولا یه سرمای اعصاب خورد کنی دارهاصلا چه معنی داره آدم فقط تو تعطیلات رسمی بره مسافرت؟به نظرم این جور کارا مال خونواده هاییه که یا کارمندن یا بچه مدرسه رو دارن.خیلی خوشحالم که هیچ کدوم از این شرایط کسل کننده رو ندارم ،بچه و زندگیه کارمندی!البته این نظر منه چون من به هیچ وجه نمیتونم توی یه زندگیه خیلی منضبط دووم بیارم.سر یه ساعت بیام و سر یه ساعت برم و واسه یه مسافرت یه ماه قبل برنامه ریزی کنم.من از اونام که اگه امشب به سرم بزنه برم بنگلادش همین امشب راه میفتم.

تنها کاری که در حال حاضر از انجام دادنش لذت میبرم درست کردن سفره هفت سینه.از همین حالا شروع کردم و چند تا از دوستان هم بهم سفارش دادن،آدم از کت و کول میفته ولی من عاشق این کارام.دلم میخواد قشنگترین و با شکوه ترین سفره رو درست کنم البته قطعا بدون خرید زنگوله منگوله های گران و آماده،از ماهی قرمز هم بدم میاد و ابدا نمیخرم به شما هم توصیه میکنم نخرید.به چند دلیل:اولا که سالی 12 میلیون ماهی بدبخت مادر مرده واسه این کار در ایران تلف میشن.ثانیا این ماهیها به شدت ناقل بیماریهای پوستی و تنفسی هستن.ثالثا اصلا رسم حضور ماهی قرمز در سفره هفت سین 80 سال قدمت داره اونم به عنوان یک سین چون نام عربیش سمک هست.همین بقیه فلسفه هایی که میبافن واقعیت نداره.دیگه خود دانید.خوب بیشتر از این اظهار فضل نمیکنم.خوش باشین و خوشحال حتی الکی.

[ یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ یاسی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

چیکار داری؟ وبلاگو بخون.
صفحات اختصاصی
امکانات وب

ایران رمان